X
تبلیغات
زولا

یاران مهر
 
<
نوشته شده در تاریخ شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 توسط مدیر

مهدویت و مدیریت جهانی / گفتاری منتشر نشده از اسفندیار رحیم مشایی
این نوشتار، متن کامل سخنرانی مهندس مشایی در همایش 'مهدویت و مدیریت جهانی' است که پس از 4 سال، برای اولین بار منتشر می شود.
سی ام مرداد ماه 1387 همایشی تحت عنوان "مهدویت و مدیریت جهانی" برگزار شد. یکی از سخنرانانِ این همایش، مهندس اسفندیار مشایی بود. چهار سال پس از این همایش، متن کامل سخنان مهندس مشایی، برای اولین بار در ویژه نامه "مدیریت جهانی مهدوی" روزنامه ایران منتشر شده است. متن کامل این سخنرانی در ادامه می آید:
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه و الفائزین بلقائه الشریف

موضوع بحث، مهدویت و مدیریت جهانی است و انتظار آن است که با مبنا قراردادن بحث مهدویت، به موضوع مدیریت جهانی بپردازیم. "مدیریت جهانی" یکی از مسائل موضوع "جهانی شدن" است. مایلم پیش از ورود به این مقوله چند نکته را به صورت مبنایی مورد توجه قرار بدهم. نخست: یک تلقی از مسائل دینی یا مذهبی از جمله مسأله پیامبر و امام و مهدویت در عامه وجود دارد که دامنه بحث ونگاه به این مسائل را محدود می کند. تلقی این است که هر موضوع مذهبی یا دینی، یک امر کاملا معنوی است و لذا خاستگاه، شاخصه و مولفه اش در عالَم معنا است؛ ولی در عالَم واقع و زندگی جاری، جریانی واقعی به نظر نمی رسد.


این تلقی در برخی افراد وجود دارد و به همین علت، یک تقسیم بندی اشتباه برای آنها اتفاق افتاده که مسائل دینی و مذهبی، مسائلی کاملا معنوی و مربوط به حوزه روح، فکر و بخشی از وجود انسان است و سایر بخش ها به عنوان بخش های غیر معنوی، نه ضد معنوی، جنبه عملیاتی- اجرایی دارد و جریان معمولی زندگی هم، مجموعه ای از اینها است. ابتدا می خواهم اصلاحی نسبت به این مطلب انجام دهم و موضوع را در جایگاه شایسته خودش قرار دهم.
می خواهم به کسانی که چنین برداشتی دارند، که البته از نظر من، برداشت درستی نیست، آنها که به این تقسیم بندی معتقدند و مسائل دینی و مذهبی را عمدتا مسائل معنوی دانسته و با مسائل جاری زندگی متفاوت می بینند و از جنس دیگری می شمارند، عرض کنم که مسأله مهدویت صرفا بحث دینی(با تلقی پیشگفته) نیست که کسی بخواهد آن را بپذیرد یا نپذیرد؛ چون وقتی امری، ذهنی است، طبیعتا مثل پذیرفتن یک ارزش است؛ بپذیرید یا نپذیرید به انتخاب شما است. چنین مسأله ای در صحنه اجرا برای شما خط کشی نمی کند، شما را موظف نمی کند، شما الزاما با او مواجه نمی شوید. تقسیم بندی پیشگفته این نگاه را به مسأله مهدویت هم در پی خواهد داشت درحالی که باید توجه داشته باشیم بحث مهدویت، صرفا یک بحث مذهبی- اخلاقی داری آثار و تبعات صرفا اخلاقی در جامعه نیست.
مهدویت، همه ماجرای هستی است. برای روشن شدن مطلب می گویم این جهان بر مبنای آموزه های اسلامی- شیعی (که البته بسیاری از گرایشات دینی دیگر هم تا حدودی با این مرتبط و متشابهند) فقط یک نشئه از حیات است و همه هستی نیست. زندگی انسان در این جهان بر اساس مختصات این جهان، تعریف می شود؛ اما همه حقیقت هستی، این جهان نیست؛ چنانکه به پیش از این جهان و پس از این جهان معتقدیم. این جهان، فقط یک نشئه از حیات انسان است که در آن، یک تولد دارد؛ اما تولد او در این جهان، تولدِ همه هستی او نیست؛ یعنی انسان در این جهان "متولد می شود" نه اینکه "هست می شود". هستی انسان به این جهان تعلق ندارد، بلکه پیش از این جهان، هست شده است (البته این پیش، زمانی نیست، چون زمان در این جهان، معنا می شود و در این جهان هم، هرچه به عقب برگردیم که به نقطه آغاز نمی رسیم، نقطه آغازی ندارد؛ چون زمان از مختصات ماده است؛ با ماده، زمان است و بی ماده، زمان نیست. تا وقتی با ماده باشیم، زمان هم هست).
انسان در این دنیا متولد می شود، این آغاز زندگی در این نشئه و عالَم است و از آنجا که به خدای متعال، توحید و حکمت خدا معتقد هستیم، می دانیم این حکیمانه است و چون حکمت است، پس عَبَث و بیهوده نیست، هدف دارد، سیر و برنامه و حساب دارد و به سمتی روانه است. اگر ما این را بفهمیم که چرا انسان در دنیا خلق می شود و چه مسیری را طی کرده، می کند یا باید بکند و اینکه به کجا می رسد یا می تواند برسد، اینها را اگر تبیین کنیم، همه مسائل حل می شود. ما باید به پاسخ سؤالاتمان برسیم؛ زیرا این حق ما است و اگر به پاسخ برخی از پرسش هایمان نرسیدیم، حداقل باید چارچوبی وجود داشته باشد که مطابق آن، بپذیریم پاسخ این سؤال موجود است؛ اما ما الان در این شرایط به آن نرسیدیم؛ ولی اینکه سؤالی باشد که پاسخ آن اساسا وجود نداشته باشد، این قابل قبول نیست؛ مثل همین سؤال که درباره پرشدن دنیا از ظلم وجور پیش از ظهور مطرح می شود.
خب این یعنی چه؟ چه زمانی است؟ مفهومش چیست؟ از طرفی می گوییم ظلم پر شده است و از آن طرف می گوییم: باید تمایلی باشد، خواستن باشد، امام زمان خواستنی است، تا او را نخواهند، خودش نمی آید. آیااین با آن در تضاد است؟ بالأخره یا باید به پاسخ برسیم یا باید بپذیریم که چارچوب هایی وجود دارد که با آنها، پاسخ ها دست یافتنی است؛ گر چه ممکن است هنوز به آن نرسیده باشیم. اگر کسی بپندارد این جهان، آغاز و پایان غیر روشن و نا پیدایی دارد، متحیر می شود و حرکت جهان را سیر بین یک ناکجا آباد تا نا کجا آباد دیگر، و یک ناپیدای زمانی تا ناپیدای زمانی دیگر می بیند که هر دوی این ها عملا هست؛ یعنی ما ناپیدای زمانی داریم که در اول  و آخر پیدا نیست و ناکجا آباد هم برای آدم هایی که در طول تاریخ در محیط های بسیار کوچک زندگی کرده اند همینطور است.
آخر جغرافیای زندگی انسان، آهسته آهسته توسعه یافته و دامنه  آن وسیع شده است. حال ما وقتی بحث جهانی شدن را مطرح می کنیم  با فرض زمین بحث می کنیم در حالیکه اصل ماجرای جهانی شدن، فراتر از این است. اگر بپذیریم همه هستی برای انسان است، طبعا معنایش این است که جهان با همه عظمتش به انسان تعلق دارد، پس باید در ادبیات زندگی انسان "تمام" جهان مورد تجزیه وتحلیل قرار گیرد، نه فقط کره زمین. آموزه ها و منطق ما هم همین را می گوید، ماجرای این جهان باید دریافت بشود، باید درک بشود، کلیت وجود این جهان باید دریافت بشود.
من در جایی گفتم که خدا، انسان و جهان باهم فهمیده می شوند. شما اگر انسان را نفهمید، امکان ندارد خدا را بفهمید، چرا؟ چون هستی تجلی خدا است. هر بخش از هستی تجلی خدااست، چه چیزی بیشتر می تواند وجود خدا را متجلی کند؟ کدام تصویر بیشتر می تواند خدا را نشان دهد؟ پاسخ، "انسان است" چون ظرفیتش بیشتر است. خدا فرمود:" من گنج مخفی بودم، مخلوقات را آفریدم تا شناخته شوم". پس آفرینش برای شناخته شدن خدا است و از آنجا که انسان، آینه تمام نمای خدا است، پس ماجرای خلقت، آفرینش آدمی است، بقیه موضوعیتی ندارد. "انسان خلق می شود تا خدا فهمیده بشود"این اصل ماجراست؛ چون انسان می تواند تصویری تمام نما از خدا باشد. پس مقصود از خلقت، انسان بود؛ چون خدا در انسان دیده می شود، شنیده می شود،  الان که من گفتم تمام نما، شاید شما اعتراض کنید چطور!؟ مگر خدا در انسان جا می شود؟ نه، به این معنا تمام نما نیست، اما شما طیف وجودی که انسان می تواند برخوردار از آن شود را در نظر بگیرید، این سیر، پایان ناپذیر و از خاک به سوی افلاک است؛ یعنی سیر بی نهایت است. حال می توان گفت بله، در سیر و طیف بی نهایت، خداوند بی نهایت قابل وصول است، اشکال ریاضی و فکری ندارد. خدا چه خلق می کند؟ انسان را خلق می کند؛ یعنی یک تصویر تمام نما؛ اما هر کسی تصویر تمام نمای خداوند نیست. بقیه موجودات دیگر برای انسان خلق شدند. این نشئه با جزئیات و کلیاتش برای انسان آفریده شد، اگر انسان نبود، لازم نبود این جهان خلق بشود، نه فقط این جهان، که خیلی از چیزهای دیگر هم لازم نبود خلق شود؛ چرا؟ چون فهم نمی شود.
اگر انسان را حذف کنید خیلی ساده می توانیم استدلال کنیم که آفرینش جهان، کاری عَبَث است. فرض کنید نقاشی که نابینا شده تابلوی بسیار زیبایی با همه ظرافتها، و با توجه به همه ابعاد تاریکی و روشنی می کشد؛ بعد خودش کور و حتی یک نفر هم نیست که این تابلو را ببیند، معلوم است وقتی آدم به چنین نقاشی نگاه می کند، حکم می کند که این کار عَبَث است. اگر جهان موجودی نداشته باشد که فهمش کند، بودن یا نبودنش یکسان است. بدتر از این، اشکال دیگری وارد است که می گویند اصلا چرا باشد؟ با کدام هدف؟ انسان اگر نباشد، خدا قابل دریافت نیست. حال  بود و نبود انسان، یک بحث است، شناخته نشدن او یک بحث دیگر! بود ونبود کافی نیست، آنچنان که هست باید دریافت شود.
انسان اگر دریافت نشود، همان اشکال وارد است؛ مثل اینکه شما یک شیء قیمتی را گذاشته اید در اتاق تاریک! بود و نبودش یکسان است؛ چون دریافت نمی شود. دو نفر در یک اتاق تاریک ساعت ها می ایستند و از هم بی خبرند، وقتی روشن می شود، می فهمند که تنها نبوده اند هر دو از ترس در تاریکی کلی سختی کشیدند اگر می دانستند که دونفر هستند، که اصلا نمی ترسیدند. بود ونبود آنها وقتی برای هم فرقی نمی کند که از همدیگر خبر ندارند. شناخته بشود تا فرق بین بود و نبود حاصل شود. حال چگونه می شود خدا را شناخت؟ چقدر خدا را می شناسی؟ به همان نسبت که انسان شناخته می شود. هر چقدر که انسان شناخته بشود، خدا شناخته می شود و جز این، راهی برای شناخت بیشتر خدا وجود ندارد. همه جهان، طفیل وجود انسان است، چون جهان که نمی تواند خودش دریافت و معرفتی داشته باشد، مثل صفرهای بسیار است که فقط با عدد یک که بر سرش گذاشته شود، معنا و ارزش پیدا می کند و آن عدد، انسان است، چون او می تواند خدا را بشناسد، پس تمام این عالم با همه ابعاد و گستردگی ها، اعماق و ظرافتش، ماکرو و میکرو و... همه متعلق به انسان است هر چقدر جهان بیشتر شناخته شود، انسان بیشتر شناخته می شود و هر چقدر انسان شناخته بشود جایگاه خود راپیدا می کند.
علی(ع) فرمودند: «گمان نکن که یک جرم کوچک هستی در حالیکه عالم بزرگتر در تو پیچیده شده است» در درون تو است؛ نگاه فرق می کند، اگر بیاییم بیرون از خود، می شویم یک جرم کوچک که کمی که رفت در آسمان قابل رویت نیست. کوچه، ده، شهرش هم قابل رؤیت نیست، بعد می بینید کره اش هم قابل رؤیت نیست. خب اصلا گفتم زمین چیه دیگر؟ در عالم ما نه زمینی است، نه شهری، نه کشوری، ابعاد وقتی بزرگ شد، ماجرا این طوری است این یک طرف ماجرا است. اما برعکسش چیست؟ اگر بنا را بر این بگذاریم که رتبه وجودی آدم از رتبه وجودی جهان، بالاتر است چه؟ یعنی مجموعه دریافت ها و ثروت و دارایی های وجودی انسان، بیش از همه عالم است. می گوییم همه جهان متعلق به انسان است. سؤال ساده:
5/6 میلیارد انسان الان وجود دارد، اینها 150 سال پیش نبودند، 150 سال دیگر هم معلوم نیست باشند (البته امیدواریم باشند اگر ظهور اتفاق بیفتد که ماجرا چیز دیگری است، عمر خیلی فرق می کند) ولی 150 سال دیگرش اینها هیچ کدام نیستند، 6 یا7 میلیارد عدد کمی نیست، هیچ کدام نیستند، چنانچه قبلا نبودند، آنها هم نبودند، همینطور می میرند و زنده می شوند، اگر بنا را بر این بگذاریم که همه عالم برای انسان است، و از طرفی می گوییم این همه آدم آمدند و رفتند، خب اینها چه دریافتی از آدم داشتند؟ این که می گوییم این عالم برای انسان است، فایده این حرف چیست؟ ما که از عالم دریافتی نکردیم، نتایج اش هم به مهدویت بسیار بسیار ارتباط دارد. یک روز با یک خلبان همین بحثها را در کابینش داشتیم خیلی جالب بود گفت میگویند فلانی به دنیا آمد، گفت چه کسی به دنیا آمد؟ بگو به روستا آمد؛ چون یک روستا بیشتر ندیده، به زور یک شهررا دیده، بیشتر ندیده! تاریخ گذشته بشر، تاریخ غربت بشر است، تاریخ غریبی بشر است،اینجا یک بحث زیبای جهانی شدن مطرح است؛
در دوره غربت، بشر چیزی از شهرش و از کشورش نفهمیده، یک روستا یا یک شهر بیشتر نرفته است، قدیم ها که اینجور بود، الآن همه راحت به این شهر و آن شهر می روند، تازه الآن هم خودتان به خیلی از نقاط ایران نرفته اید، جاهایی که رفتید به مراتب کمتر از جاهایی است که نرفتید، حالا چه برسد به دنیا. اگر این جهان برای انسان است که هست، پس انسان باید این جهان را بشناسد تا بتواند بهره ببرد، مگر متعلق به او نیست؟ اگر متعلق به او است، پس مالکیت او باید محرز بشود، باید به دست بیاید، نقد بشود. وگرنه ما بگوییم ما مالک همه این کوه ها و... هستیم، خب که چه؟ نباشی چه فرقی می کند؟ بین بود و نبود هیچ فرقی نمی کند، اگر فرقی نکرد، آن وقت اگر یکطرف آمد، خارج از حکمت است. قبول دارید؟ اگر بود ونبود یک چیز یکسان شد، آنوقت اگر بود، بودنش حکمتی ندارد؛ چرا باید باشد؟ وقتی بود و نبودش یکسان است، بودنش حکمت ندارد. خب همه بحث های ما در دایره توحید است، قبول کردیم که نظام، نظام توحیدی است، خداوند، حکیم علی الاطلاق است و هیچ کار عَبَثی از او سر نمی زند، جهان متعلق به انسان است، این چه فایده دارد؟ این مالکیت باید تحقق پیدا کند باید بروز و ظهور پیدا کند تا عبث نباشد، آیا پیدا کرده است؟ یکی از صدها هزاران، یکی از صدها هزار میلیارد، خیلی خنده دار است، اصلا اگر همین ماجرای انسان و جهان که از گذشته تاریخ تا به امروز رسیده است، بخواهد ادامه پیدا کند، خیلی تمسخر آمیز است.
محل سؤال و شبهه است؛ چون هیچ اتفاقی نمی افتد. جهان که بی نهایت است، اگر زمانِ بی نهایت هم به ما داده شود، ما در این سیر، بی نهایت باید برویم. معنای این رابطه آن است که این جهان باید شناخته شود، پس ما یک نتیجه دو طرفه می گیریم: هم انسان باید شناخته شود؛ چون اگر انسان شناخته نشود، جهان شناخته نمی شود؛ زیرا انسان، تنها موجودی است که می تواند بردنیا مسلط شود، قوانینش را بشناسد و به کُنه  وجودش پی ببرد.
تا وقتی ادیسون برق را کشف نکرده بود موجودیت برق با عدم موجودیتش برای انسان، یکسان بود. یک زمان کسی باور نمی کرد با داشتن دستگاهی بتواند در چند هزار کیلومتری کسی با او صحبت کند، این اصلا در مخیله آدم ها هم نمی گنجید. انسان بزرگ می شود تا بفهمد که جهان چیست. اگر انسان رشد نکند و کوچک نگه داشته شود، جهان هم فهمیده نمی شود. حالا این آدم که نه عظمت خودش و نه عظمت عالَم را می فهمد، چطور عظمت خدا را می فهمد؟ شدنی نیست. پس اضلاع این مثلث در یک ارتباطات تنگاتنگ با هم است، شناخت این سه ضلع با هم است. ما یک آموزه اخلاقی در قرآن داریم،
نص صریح آیه است که می فرماید: "ولا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم" نباشید مانند کسانی که خدا را فراموش کرده اند… . خب اگر خدا را فراموش کنیم چه می شود؟ بعضی ها می گویند خدا هم آنها را فراموش می کند؛ اما فراموشی که در خدا راه ندارد، پس اتفاقی که می افتد، چیست؟ محصول مستقیم خدا فراموشی، خود فراموشی است، اینها که خدا را فراموش کردند خودشان را فراموش می کنند. این، به خاطر همین مثلث است؛ یعنی اگر خدا را نشناسی، نمی توانی خود را بشناسی، چطور؟ تو که نمی دانی ریشه ات از کجا است؟ چه چیزی در وجودت گذاشته شده است؟ (اینها همه با منطق خدا شناسی است) شما وقتی خدا را شناختی، می توانی بگویی که خداوند بالاترین موجود را آفریده است و بعد هم به خودش به خاطر همین آفرینش، آفرین گفته است، مگر چه آفریده که آفرین گفته است؟ اگربه یک استاد دانشگاه بگویید پنچ ضرب در پنچ چند می شود؟ و او بگوید بیست پنج می شود، آیا شما برایش هورا می کشید؟ اگر هورا بکشید حتما قهر کرده و جلسه را ترک خواهد کرد؛ چون فکر میکند مسخره اش کردید.
پنج ضرب در پنج که در حد استاد دانشگاه نیست که شما جلویش می گذارید، همین که این را جلویش بگذارید و بگویید جوابش چند است؟ می فهمد که دستش انداختید. حال خدا برای آفرینش چه موجودی به خودش تبریک گفته است؟ برای آفرینش موجودی که مثل خودش است، بله کاری کارستان کرده است. حالا در مقام اثبات این که چرا انسان اول آفریده می شود و نخستین انسان هایی که آفریده می شوند چه کسانی هستند تا بتوانیم مبنای مهدویت و امامت را درک کنیم، بحث ها این است که انسان خداگونه است و هرچقدر به خدا نزدیکتر شود، هرچقدر به خدا شبیه تر شود و هر چقدر بیشتر اخلاق خدا را پیدا کند، به همان نسبت ظرفیت نمایش بیشتر خدا را دارد و خدا به خاطر خلقت چنین موجودی به خودش آفرین گفته است "فتبارک الله احسن الخالقین".
اول موجودی که باید خلق شود چیست؟ درعالَم آفرینش که فراتر از این جهان است، انسان مقدم بر حیوان، مقدم بر نبات، مقدم بر جماد، آفریده می شود. در عالم آفرینش اراده خداوند است که اقتضاء کرد آفرینش انسان، مقدم بر سایر موجودات باشد. البته مقدم زمانی نیست. زمان متعلق به این نشئه است برای مثال وقتی دستت را روی دستگیره در می چرخانی، دستگیره هم می چرخد، حال آیا از نظر زمانی دستگیره زودتر چرخید یا دست؟ باهم چرخیدند، هیچ کدام از نظر زمانی مقدم نیستند؛ ولی شما می دانید که این چرخش دست است که دستگیره را می چرخاند، پس این مقدم بر آن است؛ اما نه از نظر زمان. وقتی می گوییم آن عالَم، مقدم بر این عالم است، زمان جای بحث ندارد. می خواهم عرض کنم که حیوان نمی تواند پیش از انسان خلق بشود، اصلا امکان آفرینشش قبل از انسان وجود ندارد، انسان مقدم در آفرینش است و نمی شود غیر انسان خلق بشود.
خدا نمی تواند حیوان را قبل از انسان خلق کند! این حرف، تُند است؛ چرا؟ می گویند خدا هم نمی تواند؟! عجب ادعایی! این سخن، ناظر بر ضعف خدا نیست، فردا در روزنامه ها ننویسند فلانی گفته که خدا هم نمی تواند! فلانی دیگه خدا رو هم قبول نداره! یک مثال بزنم، وقتی ما مدرسه می رفتیم بحث هایی را مطرح می کردند و می گفتند آیا خدا می تواند کره زمین را داخل تخم مرغ جای دهد بدون این که تخم مرغ بزرگ، و کره زمین کوچک شود؟ پاسخ چیست؟ نمی شود، حالا توضیح می دهم که نمی شود یعنی چه؟ توپ فوتبال را هم نمی شود در تخم مرغ جا داد، نه نمی شود، نشدنی که محال عقلی است، محال عقلی را خدا نمی تواند انجام دهد و این دال بر ضعف هم نیست. جمع و رفع دو نقیض، محال است، این شدنی نیست و عقل هم قبول نمی کند.
آنچه شما قوت و ضعف را در نسبت با آن می سنجید، محال عملی است نه محال عقلی. محال عملی مثل اینکه وقتی رکورد جهانی پرش طول  5/8 متر باشد، اگر کسی بگوید بیا شرط ببندیم این خانم یا آقا 12 متر می پرد، شما فورا آپارتمان خودتان را برای شرط می گذاری؛ چون معلوم است که این نمی تواند 12 متر بپرد. در اینجا محال، محال عقلی نیست، معلوم است که عقل نمی گوید محال است؛ اما فعلا در عمل، محال است. محال اگر نشانه ضعف باشد، محال عملی است، نه محال عقلی. اما این که گفتیم خدا نمی تواند حیوان را مقدم بر انسان بیافریند، یک محال عقلی است نه محال عملی و برای همین، نتوانستن، نشانگر ضعف نیست. مثال دیگری می زنم، این نورافکن را ببینید، نور از آن ساطع است. شما می توانید هزارلایه، صدهزار لایه بُرِش از این نور در تاریکی بزنید.
شما اگر کاغذی دربرابر این نورافکن بگذارید، از نورافکن تا کاغذ نور هست؛ اما پشت این کاغذ، نور نیست، تاریک است. حال اگر به این نور، لایه لایه بُرِش بزنید، هر چه به سمت منبع نور می روید، نور درخشان تر است، قدرتش بیشتر است، انرژی آن بیشتر است، تا کجا پیش می روید؟ تا به منبع تابش نور می رسید. حالا ما به منبع نور کاری نداریم، همین طور که می رویم می رسیم به لایه هایی که درخشندگی اش فوق العاده است. در خشندگی اش چقدراست؟ می گوییم شبیه منبع اصلی نور است؛ یعنی آن لایه اگر لایه اول باشد، قدرتش، رنگش، درخشش، انرژی اش، گرمایشش مثل منبع نور است. این مثال بود؛ در سیر انسان به سوی خدا هم همینطور که می روی، انسان ها متفاوتند، دریافت ها متفاوتند؛ اما از یک طیفند، هر چه درجات به سوی خدا بالا می رود، این موجود، بزرگتر می شود، چقدر بزرگ می شود؟ «تا خود خدا».
حالا به این سیر نگاه کنید، این منبع، مولد نور است، آفریدگار نور است، آفریدگارِ همه این لایه ها است؛ ولی وقتی کاغذی بین منبع و سایر لایه ها می گذاری، بقیه دیگر نیست می شوند؛ چرا؟ مگر آن مولد نیست؟ اگر آن مولد، هنوز هست، پس چرا بقیه نیست شدند؟ پاسخ این است که آن مولد، هست؛ اما تمام این لایه ها در وجود به هم محتاجند، هم برای بقا و هم برای پدید آمدن. آیا در این سیر نور، می توان قسمتی را برداریم و کنار بگذاریم و بقیه لایه ها سر جایشان بمانند؟ نه نمی شود. این لایه نور که برمی داری، مثل همان کاغذ است، یک تکه مقوا، یا یک تکه چوب که وقتی بگذاری، لایه های پایین تر از بین می روند، این لایه نور را هم که برداری، بقیه لایه های پایین تر می میرند، نیست می شوند. پرسش دیگر اینکه آیا می شود این لایه ضعیف تر را برداریم و بالاتر بگذاریم و حلقه قوی تر را پایین تر بگذاریم؟ شدنی است؟ نه این هم نمی شود؛ این حلقه بالاتر به خاطر اینکه در سیر این سلسله به منبع نزدیکتر است، قوی تر است و لایه های دیگر به خاطر دورتر بودن، ضعیف ترند. هر کدام از این لایه ها یک بسته است، یک دارایی است، یک موجودیتی دارد که ما آن را نورانیت تعبیر می کنیم، می گوییم هر کدام از اینها به اعتبار رابطه ای که با منبع دارد، تعریف می شود و به محض برداشتن از اینجا، بقیه که قطع می شود هیچ، نمی توانی جا به جایش هم بکنی و یک قطعه ضعیف تر اینجا بگذاری؛ چرا؟ برای اینکه هر موجودی در این سلسله از بالاتر وجود دریافت می کند، و هرچه پایین می رویم از دست می دهد تا صفر می شود و به تاریکی می رسیم، دیگر نوری نیست ولی این سلسله هست. شما نمی توانید بپذیرید این بُرِش در جایی که نزدیک تر به مولد و منبع است، ضعیف تر از بُرِشی در پائین تر از خود باشد.
حالا به سراغ وجود برویم. اولین پاره وجود، اولین هاله وجود، اولین بُرِش وجود، اولین موجود چه کسی می تواند باشد؟ چگونه باید باشد؟ قوی ترین، داراترین وبه همین اعتبار، باید شبیه ترین موجود به خدا باشد و غیر از این، نمی تواند باشد. خدا با آفرینش اولین موجود، وجود را صادر می کند، و اولین هاله، نمی تواند غیر از آنچه گفته شد، باشد. این سیر نه فقط در قیاس انسان به حیوانات، نباتات و جمادات است که در انسان ها هم، همین گونه است.
اولین انسانی که آفریده شد، آدم علیه السلام نیست، آدم کیست؟ این درست که پیامبر است؛ ولی در نسبت با کسی که بیشترین بهره را از وجود برده است، خیلی کوچک است. پس اولین موجود کیست؟ شبیه ترین انسان به خدا است، داراترین مراتب هستی نسبت به خدا است. حالا مراتب هستی را چه طور می فهمیم؟ می گوییم علم، بصیرت، حکمت، قدرت
و …
اینها سنجش توانمندی ها از وجود است. کمی وسیع تر که نگاه کنیم، می رویم در همه عالم هستی. حال می فهمیم اولین موجودی که خداوند اراده کرد پدید آورد،موجودی است که بیشترین بهره را از وجود دارد، نمی شود غیراین باشد که با این مثال نور روشن شد؛ لذا شما می بینید داستان آفرینش دنیا چیز دیگری است، اینجا بخشی از هستی است، همه هستی نیست. برای همین است که پیامبر(ص) می فرماید: «اول ماخلق الله نوری» نور من اولین چیزی است که آفریده شده است، البته بین پیامبر و دیگر معصومان تفاوتی وجود ندارد؛ چون فرمودند "کلهم من نور واحد" طیف این ها بسته های اصلی وجود هستند، عین خود منبع، خیره کننده هستند؛ چون من که منبع را نمی بینیم، فقط می بینیم هاله قوی تر می شود، چشم را بیشتر خیره می کند تا آن آخرین هاله که مثل خود منبع است؛ لذا در زیارت جامعه کبیره فرمود اگر می خواهید بفهمید ما که هستیم، ما خالقیم؛ اما خدا نیستیم.
شباهتتان با خدا چیست؟ گفت: "ما خالقیم"، چه تفاوتی با خدا دارید؟ گفت: ما خدا نیستیم؛ یعنی خالقیم ولی مخلوقیم؛ چنانکه روایت شده : " لا فرق بینک و بینها الا انهم عبادک و خلقک " زیرا هر آنچه در عالم انجام می شود از پرتو وجود خدا است، من هم همین را می گویم؛ اما هر آنچه در عالم صورت می گیرد به واسطه پرتو وجود این ها است؛ چون طیف اول وجود هستند، خالقند ولی خدا نیستند. حال این عالم، بخش کوچکی از هستی است، نه از اول این بوده ونه بعد، این خواهد بود. عالم وجود، طفیلی وجود اینها است، بدون آفرینش انسان کامل، آفرینش میسر نیست، بدون آمدن اولین هلال، اولین حلقه، اولین بُرِش وجود، بُرِش های بعد میسر نیست. حال مدیریت چه می شود؟ من اول می خواستم ثمرات زمینه بحث ارتباط مدیریت به مهدویت را ببینید که در بحث انسان کامل است. اکنون به مسأله مدیریت رسیدیم، همان مدیریتی که ما امروز تعریف می کنیم و اسم بالاترین سطحش را هم رهبری می گذاریم. امامت، فراتر از رهبری است، اصلا سطحش ازرهبری که می پنداریم، خیلی فراتر است. بحث  امامت، بحث خالقیت است، بحث موجودیت است، شما بقیه سطوح مدیریت را برای موجودات تعریف می کنید؛ یعنی آن ها که موجود هستند صف بندی می کنید.  واز مدیریت آن ها یاد می کنید، در حالیکه در اینجا مدیریت، فراتر از  اداره موجودات صف بندی شده  است.
مدیریت در اینجا خالقیت است .شما امروز چیزی را می پذیرید  و می گویید تعریفش این است، مختصاتش هم این است، قوائدش این است، واکنش شیمیایی اش هم این است، آخرین مدارش هم این قدر الکترون دارد، همه این ها را می گویید، حالا می خواهید اقتصاد، فرهنگ، اجتماع، امنیت و ...را رهبری کنید؛ اماشما آنچه  دریافت می شود و فهمیده می شود را مدیریت یا رهبری می کنید  در حالی که امامت چیزی دیگر است؛ امامت می گوید که این را من تعریف می کنم نتیجه را گرفتید دریافتی که تو از این کردی یک دریافت ناقص- ضعیف- تک بعدی او می گوید من ابتدا تعریف می کنم چطور؟ میگوید من خلق می کنم آن  از پرتو وجود من است این را بخواهی بشناسی، من را باید بشناسی من باید بگویم این کیست تا بعد بحث مدیریت و رهبری این پیش آید.
مدیریت  در امامت یک بحث فراترا ست. شما  به  این روایت  توجه  کنید :«من مات ولم یعرف  امام  زمانه مات میته جاهلیه "هر کس که مرد و امام زمان خود را نشناخت جاهل از دنیا رفته است» یعنی این اساسا وارد دایره شناخت هم نشده است. جاهلیت یعنی ناشناختگی. یک برداشت ساده اش
این است که اگر کسی امام رضا(ع) را نشناخت در این سیر نمی تواند پیغمبر را بشناسد؛ لذا گویی این آدم را برداشتی وپشت این نورافکن بردی، پشت نورافکن هم  که تاریک است؛ یعنی گویی این زمانی زندگی کرده که هنوز پیامبر(ص)اعلام رسالت نکردند؛ معنای جاهلیت همین  است اما برداشت مهمتراز آن چیست؟ کسی که بمیرد و امام زمان  را نشناخته باشد ،کلا در جاهلی مرده است؛ یعنی اصلا ریشه دریافت نشده است ؛زیراجز از این مسیر خدا دریافت نمی شود؛  تعریف اصلی دریافت نمی شود ؛هیچ چیز دریافت نمی شود؛ نه انسان، نه خدا، نه جهان؛ هیچ ضلعی از مثلث دریافت نمی شود.
 و اما حدیث دیگر اینکه فرمود : لولا الحجه لساخت الارض باهله" اگر حجت خدا نباشد زمین اهلش را در خود فرو می برد "یعنی چه؟ تعریفش روشن است، اگر حجت خدا نباشد زمین اهلش را همچون زلزله که دهان بازمی کند  وهمه آدم ها را می بلعد، یعنی چه؟ آیا خدا قهر می کند؟ خیر، بلکه  می خواهد بگوید این که تو الان روی زمین هستی  و حیات برای تو واقع شده است، این تابع کلی نظم است مقررات و قواعد است، مثلاً یکی از آن ها  جاذبه است  که اگر نبود روی  زمین چه کارمی توانستی اجام دهی؟ همه روی هوا  معلق بودند، پس حساب دارد، یک کم فاصله ها جابجا بشود، چرخش ،عوض می شود، فصل ها  می رود، شب می رود ، همه چیز از بین می رود،
نمی توانی زندگی کنی ، میخواهد بگوید که اینجا تابع برنامه است ،یک طراحی در عالم هستی وجود دارد  که تو اینجا ایستاده ای  .حالا این ها  برنامه ها هم  چیزی است  که ما فهمیده ایم؛ امانمی دانیم که آن سوی کهکشان بر روی  زمین چه اثری دارد؟ کدام فهم؟ ولی این  حدیث می گوید فکر نکنی همین طور برروی  زمین آمدی و  اینجا ایستادی؟ می خواهم بگویم اینحرف ها برای فهم ساده ما است وگرنه مفهوم عمیق این حدیث این است که اگر حجت نباشد، نه زمین می ماند که بر روی آن زندگی کنی و نه بالاتر از آن پس اول باید مفهوم بالای مدیریت در امامت را درک کنیم ،بعد بگوییم در مهدویت قرار است چه اتفاقی بیفتد. این بحث  خیلی زیبا است،  بسیار روشنگر است،  کافی است ادبیات بحثمان را درباره این سؤال که امام زمان (عج) چه زمان می آید؟  به دنیا عرضه بکنیم.
آیا او وقتی می آید که همه جا جنگ و خونریزی و کشتار است،  همه می کُشند و فساد می کنند و قدرت ها چنین  و چنین می کنند؟ یا آن وقت  که همه مردم  دنیا  به خدا میگویند آن را که باید بفرستی، بفرست؟ این را  بعدا می گویم. ولی ماجرای مدیریت این است که می گوید  بدون حجت اصلا زمین کجاست؟ آدم کجا است؟ درخت و آب کجا است؟ این ها همه طفیل وجود او هستند. این چه مدیریتی است؟ آیا از جنس مدیریت بشر یا راهبری بشراست؟ نه، چون بشر در سطوح مدیریت خودش این ها را ندارد. البته از آنجا که  انسان با حیوان  متفاوت است و سلسله انسان ها  وصل به انسان کامل  است . به  او این قدرت  را دادندکه  بخشی را ما تنظیم کنیم؛ ولی ما که نمی توانیم زمین ومریخ را تکان دهیم؛  اگر چه بعضی  کارها را می توانیم انجام بدهیم ، بر جاذبه غالب  بشویم، آبرا  از اینجا به آنجا ببریم ،آب  را بخار کنیم، بخار را  آب کنیم، جسم جامد  راذوب کنیم، خیلی کارها می توانیم انجام دهیم این از جنس این مدیریت  است.
پس مهدویت تنها به معنای انتظار یک آدم زیبا  وسیاستمدار  نیست؛ این ها همه است؛ ولی فقط این ها نیست. انتظار یک مدیری است که همه جوانب را دارد، در همه سطوح زمینی و آسمانی است، بحث های امام زمان از زمین شروع می شود تا ناکجا آباد در عالم هستی  پیش می رود. او چگونه سیاستمداری است؟ سیاستمدار فقیه است؟ فیلسوف است؟ عالم است؟ این ها عبارات نارسایی برای توصیف او است. همه این دانشی که در کنه وجود آدمی قرار دارد را او در کنه وجود آدمی گذاشته آیا مدیریت او همین سطوح مادی و زمینی است؟ آیا ما قرار است در زمان امام زمان سیب بخوریم؟ مسلم است.
 اما سیبی می خوریم خیلی زیباتر و خوشمزه تر از سیبهای امروز؛ اما این سطح  مدیریت امام نیست، امام زمان، انسان کامل است که انسان را معنا می کند اوست که می گوید که جهان چیست، که متعلق به  توا ست، توکه هستی که جهان مربوط به تواست.
امام زمان این ها را تعریف می کند، بله امام زمان می آید فقر را از بین می برد، بدبختی را از بین می برد، ظلم را از بین میبرد؛ اما این آغاز کار است، من بارها گفتم  آیا امام زمان می آید و به 1یا 2 میلیارد آدم گرسنه روی زمین غذا می رساند به همه برهنگان لباس می رساند؟ بله همه این ها قبول است؛ ولی این آدم گرسنه وقتی سیر شد تازه فکرش به کار می افتد و آدم می شود، تازه می گوید چه شد؟ چه بود!؟ این آقا که بود!؟ دنیا چرا عوض شد؟
برخی می گویند: آقا حجت بن الحسن عسگری روحی ... آمده  و جنس او  با فرمانروایان دیگرفرق میکند. این آقا اول گفته بروید گرسنگان را  غذا بدهید، برهنگان را بپوشانید. همه این حرف ها درست.  است، بله. آن ها که سیر شدند، تازه ادعاهایشان  می شود  می گو یند که هستید؟ از کجا آمدید؟ حالا امام زمان می گوید: من نوه پیغمبرم .می گویند از کجا معلوم؟ این که سیر شده تازه سؤالاتش مطرح می شود ،تازه مدعی می شود  ! تازه می خواهد با امام گفتمانی داشته باشد، امام چه می خواهد به او  بگو ید؟
 امام می گو ید حالا که سیر شدی، می خواهم برایت داستانت  را بگویم منظور اینکه  وقتی نیازهای اولیه انسان مرتفع بشود به تعادل می رسد، انسان گرسنه اصلا نمی تواند فکر کند، انسانی که  به او فرصت داده نمی شود  تا شکوفا شود، اصلا کمال برایش معنایی ندارد، اما امام که می آید این ها را برطرف می کند، حکومت های جور  را از بین می برد نظام عادل را مستقر می کند، چون در سایه عدالت تازه فرصت برای شکوفایی انسان پدید می آید، این کار اول امام. پس مدیریت امام مدیریتی در  این سطوح نیست، این تازه پائین ترین سطوح است، امام کسی است که دست انسان را می گیرد تا خدا می برد  و برای اینکه تا خدا ببرد، باید تمام آسمان ها را درنوردد؛ آسمان  هم تازه یک بسته از وجود در بین همه بسته های وجوداست. این تازه اول کاراو است.
امام که می آید با خود علم می آورد، به آنهایی  که علم را در برابر دین می دانند، می گویم که این یک برداشت کاملا انحرافی است، امام برای اینکه انسان را به اوج برساند علم می آورد. من این را جایی گفتم دیدم یکی دوتا از بچه های متدین، مسئله دار شدند و گفتند علم خطرناک است! گفتم آن دینی که علم را قبول ندارد، باید در تنور انداخت و سوزاند، دینی که برای علم ارزش قائل نباشد، حتما جهالت است، دیانت نیست) در روایت می گوید علم 27 حرف است  و انسان تا  قبل از زمان ظهور فقط به 2 واحد ازآن  می رسد یعنی برای آنکه انسان به مجموعه کاملی از علوم دست پیدا کند، انسان کامل را می خواهد، مدیریت انسان کامل را می خواهد، راهبری انسان کامل را می خواهد ویقین بدانیم که امام از رهگذر توسعه علم، انسان را ارتقاء می دهد؛ چرا با توسعه علم؟ برای یک منظور مهم که با یک مثال عرض می کنم. جهان جنین، جهان رحم مادر، چه جهانی است؟ جهانی برای شکل گیری نوزاد تا تولد، اگر بچه زودتر به دنیا بیاید، سقط می شود، پس از موعد هم بیاید مشکل داریم.
 این جهان جنین با این مشخصات، باید به تمام وکمال مورد بهره برداری موجودی که در آن است، قراربگیرد. از آنجا که این قانون جهان است، این جهان جنینی که این قدر کوچک است؛ اما همه حقیقت انسان را تا پیش از تولد در خود جای داده است، برای او یک جهان بی نهایت است؛ اما بعد از بدنیا آمدن که نگاه می کنیم، می بینیم این جهان چقدر کوچک است، حال همچنان که جهان جنینی باید در جریان سیر کمال انسانی به تمام و کمال مورد بهره برداری قرار بگیرد، این جهان بزرگ بیرونی که ما در آن آمدیم نیز باید تمام وکمال مورد بهره برداری قرار بگیرد؛ لذا آدم هایی که پیش از بهره بردن از این دنیا رفته اند؛ سقط شده اند.
هدف و فلسفه آفرینش این جهان، بدون دستیابی به اعماق و افق های این جهان، میسر نیست. بازگردیم به اول بحث که آفرینش این جهان با این همه عظمت، وقتی عاقلانه است که بتوانی دست ببری از بین همه این کرات تا آسمان های بی نهایت، هر چیزی را که بخواهی برداری، درست مثل برداشتن میوه ای که خواسته ای از درون ظرف پر از میوه های متنوع برداری. به روستا آمده است به کوچه و کوی و یک شهر کوچک آمده است آن روز که کل کره زمین را تجربه می کند در می یابد که هنوز در ابتدای راه است و این راه بزرگ جز با مدیریت بزرگ انسان کامل، میسر نیست.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته